يک لحظه نارنجی

گاه نوشته های آرام قاسمی

شب نامه

زیر پلکهایم دو جسم بیجان دو جسم رها را کشان کشان به بالای کوه

میبرند.دستانشان را میکشند  پاهای رهایشان روی طبیعی کوه  حرکت میکند ومن از دور بدنهای آزادی را میبینم که کشان کشان به بلندی کوه

حمل میشوند.

سنگینی پلکهایم که سبک میشود سفیدی سقف را میبینم که خاکستری است .

و نیمه شب که مرا بیدار میبیند  با نیمه شب پیش میروم بیدار 

پلکهایم روبروی سقف بالا و پایین میروند.

 

تفنگ

تفنگ کمری

اسلحه های جورواجور

ایستاده ام 

 روی صورتم با محفظه ای شیشه ای پوشیده شده

تنم را سپری پوشانده است

چکمه ای سنگین به پا دارم

و باتومی سیاه گوشه تنم آویزان

 

آدمها روبرویم در حرکتند  . میدوند     شعر میخوانند   حرفهایی میزنند که برایم بی مفهوم است.

آدمها را از پشت محفظه شیشه ای میبینم

حرکاتشان مثل دور تند تصاویر سینما تند میشود

حرکاتشان مثل دور کند تصاویر سینما کند میشود  کند  کند  انگار همه

در فضایی  بینام در حرکتی کند جاریند انگار این همه آدم که من از پشت

محفظه  شیشه ای نگاهشان میکنم ذراتی رها و آزادند که در پناه یک

موسیقی آرام   ملایم و موزون میرقصند

و من

پاهایم توی سنگینی چکمه عذاب میکشد

تنم پشت این سپر محافظ داغ شده

تنم بو گرفته   و من از بوی تند تنم در عذابم

همه چیز بر جسمم سنگینی میکند و قفسه سینه ام بیشتر از همه

آخ که چقدر قلبم بو میدهد 

وجدانم   وجدانم بو میدهد .

 

 

 

چشمهایم را با سردرد به روی صبح باز میکنم. پاهایم دراز و معلق روی تخت رها شده  انقباض تنم را حس میکنم.

با روشنی صبح هوشیار تر میشوم و ملحفه  مچاله روی تخت را روی

تنم میکشم.  اگر تندی نفسهایم رهایم کنند   به رویاهایم میتوانم  فکر کنم.

 چقدر بودن پشت آن محافظ شیشه ای  سنگین و منزجر کننده بود.....

 

میخواهم کابوسهایم تمام شوند  

میخواهم به روشنی صبح التماس کنم که صدایمان را بشنود

میخواهم به آرامش دعا ببرم که سهم ما را پس بدهد

میخواهم     آرام نفس بکشم  زیر  سقف بی تشویش خانه ام

 من بیش از این چیزی نمیخواهم

و میدانم که دیگران هم....

 

   + آرام قاسمی ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

حاجی فیروز

بهار  میآید

همه جا بوی رخوت میدهد

و من هنگام بهار است که مجنون میشوم

مجنون

وسوسه

مثل گرده های سیال گیاهی جوان    

وسوسه وسرگردان دنیا   

هر گوشه ای تاب میخورم.

 

 

 

دیروز چشمهایم را  بسته بودم به روی سرما

لحظه ای خورشید امدو گونه هایم را غلغلک داد

خواب سردم که بیدار شد

چشمهایم غم داشت.

خطوط شفاف خورشید   بانویی را روبرویم نشاند

بانو    بانوی بهار بود.

چشمهای نرگسی بانو بهار به من میخندید

/هی هی اخمو  بیا  بیا

بیا زمستان را تنبیه کنیم.   حاضری؟/

 

کودکانه بود صدایم وقتی قهر وار گفتم

/من لباسهای سرخم را گم کرده ام

سیاه بی لباس سرخش سرگردان است/

بانو همچنان خندان بود

/قلبت را گرم میکنم

غمهایت را لا لایی میخوانم

دوباره برقص

لبخند بزن

نگاه نافذت را بیدار کن   تا حسادت زمستان را بیدار کنی/

 

و من

لباسهای سر خ بهاری را به تن کردم.

 

 

 

گوشه ای از نمایشنامه /لباسهای سرخ حاجی فیروز/ که در بهار1387 نوشته شد.

سال جدید را برایتان

 دستانی بهارانه و قلبی گرم  آرزو دارم.

آرام

 

 

 

   + آرام قاسمی ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٧
    پيام هاي ديگران ()

تارهای سفید

وقتی پیر شدم  چشمهایم کم سرعت شدند   فاصله حرکت نگاهم از سمت چپ

خانه به سمت راست طولانی شد .و سرعت رسیدنم از طبقه دوم به در ورودی

ساختمان از حرکت کند زندگی در کوهستان هم آهسته تر شد.

این آهستگی آزار دهنده نبود      پیر شدن برای من نوعی تغییر سرعت بود     

تغییر ملایم زمان .         

 برای پیر شدن  بیاد چشمهای مادر بزرگهایم افتادم.

بیاد روزهایی که آنها کم کم به آهستگی میرسیدند.

روزهایی که آنها کند شدند و ما بی تحمل بودیم درباور کندیشان.

روزهایی که زمانرا فراموش میکردند   انگار افکارشان هم به اهستگی رسیده بود.

قدمهایشان با معیار قدمهای ما یکی نبود .

 و روزی که برای آخرین بار

مادر بزرگم را دیدم واز شباهت نگاهش با نگاه نوزادان به دنیایی عجیب رفتم.

 

 

الیس روبروی پیریم می نشیندو میگوید موهایت سیاه است باید چاره ای برایش

پیداکنیم. اسپری سفید کننده را دوست نداریم  میخواهیم از روش تکراری گریم

فرار کنیم و به واقعیت پیری نزدیک شویم تا بدین لحظه جز کلاه بافتنی

سورمه ا ی رنگی که جوانی موهایم را مخفی کرده به چاره ای نرسیده ایم.

 

موهایم را روبروی آینه نگاه میکنم    بلند است   چند تار سفید روی بلندی اش

نشسته است   مثل روزهای بیست سالگیم جوان نیست    موهای زنی 33 ساله 

است.  33 سالگی صورتم را روبروی آینه نگاه میکنم.

معمولا هر روز صورتم را روبروی اینه میبینم ولی امروز گردی صورتم را توی آینه مکث میکنم.

انگار همین دیروز بود نوزده سالگی ام    وقتی به امید تجربه عشق  زیر چشمی پسرهای همکلاسم را می پاییدم .

 

 

الیس بیاد میاورد روزهای دیدار با مادر بزرگش را در خانه سالمندان     مادر بزرگ دستهای لرزان  مبتلا به پارکینسون را  روی طلایی موهای الیس میکشیده و دستهای لرزان کم توانش وجود الیس را گرم میکرده

چشمهای آبی الیس رامیبینم که با اشک میلرزد.

 

روی موهای 33 ساله ام که دست میکشم بیاد 33 سالگی مادرم می افتم. انروزها من 10 ساله بودم  مادر هر روز ساعتی را روی سنگفرش حیاط سبزمان قدم میزد توی هوای دم کرده اهواز  ارام قدم میزد      باردار بود و امدن فرزند سوم را تجربه میکرد   شاد بود و در وجودش نیرویی جوان پنهان بود.

 

آلیس  پیریم را کنکاش میکند /  تو زن پیری هستی که د ر گذشته ات یک عشق یک مرد و یک نگاه   نقطه روشن زندگی ات بوده      امروز گذشته را از یاد برده ای و جز خاطره عشقت هیچ چیز در ذهن تو نیست.

تصورش برایم اسان نیست تصور فراموشی گذشته و با قی ماندن فقط یک خاطره

 

 

درب راهرو که باز میشود صداهایی عجیبی میشنویم   آلیس لحظه ای مکث میکند

از این بازدید پشیمان است حس میکنم که میخواهد بگوید برگردیم

نگاهش میکنم نمی دانم تصمیم من چیست   

همین لحظه زنی به سمت ما مآید صورتش خشم بزرگی دارد   جدی حرف میزند   عصر بخیر

پرستار راهنما اشاره میکند که او اصالتا  یونانی است و لحظاتی شدیدا پرخاشگر میشود

درازای راهرو را که قدم میزنیم به صدایی عجیب نزدیک شده ایم  پیرزنی روی صندلی چرخ دار که هر 20 ثانیه  یک بارکلمه ای را فریاد میزند که  معنایش را نمیفهمیم

جلوتر پیر زنی به سمتمان میدود  راه امده را بر میگردد     دوباره به سمتمان

میا ید  میخندد  و انگار با خنده دارد با ما حرف میزند

راهرو بیماران الزایمر برای من و آلیس آسان نبود.انتهای  راهرو ولی  آرام بودیم و نمیدانستیم به چه فکر میکنیم.

 

 

 

فکر میکنم به حرفهای الیس

70 سالگی ام را تصور میکنم       بعد 70 سالگلی ام را با الزایمر تصور میکنم

به صورت 70 ساله ام   صدای 70 ساله ام   و......

سعی میکنم همه چیز را به کنار بگذارم و فقط و فقط به آپیا فکر کنم.

شعرها یی که دوست دارم میپرند میایند میان تمرکزم به اپیا      یک دفعه همه چیز میپرند و میا یند وسط تمرکزم به 70سالگی .

 

 

 

مادرم که 30 ساله بود دو فرزند داشت .

30 ساله که بودم آپیا را دیدم.

14 تا 15 سالگی      مادرم  خواستگاری و عقد را سپری کرد.

14 تا 15 سالگی ام پشت پنجره مینشستم و از ترس جا ماندن از آینده ای رومانتیک قلبم تند تند میتپید.

فاصله 15 سا لگی ام تا به امروز با روزهای  جوانی مادر دنیایی تفاوت دارد.

 

 

 

به آلیس میگویم     چرا گریه میکنی؟

با انگشتش بازی میکند     / پیری گوشه ای از درون من است که به آن نگاه نمیکنم از آن فاصله میگیرم  و نمیخواهم به درکش نزدیک شوم .    

پیری برای آلیس مثل بخشهایی از زندگی است که بیرحمانه زشت فهمیده میشود بی انکه زشت باشد.

روانپزشک خانه سالمندان شعری از توتو  بازیگر ایتالیایی برایمان میخواند درک کلمه به کلمه اش برایم اسان نیست ولی مفهوم کلی اش اینست/

اینجا  جای ثروتمندان و فقراست

اینجا جای روشنفکران و انسانهای عادیست

اینجا جای همه است.

 

 

وقتی 3 سالم بودم به تقلید از مادرم میخواستم میز ناهار را تزیین کنم

کاسه بلور که از دستم افتاد و شکست به من گفتند/کوچولو صبر کن یه کم بزرگتر

شی

مثل خواب فکر دختر 3 ساله ای را بیاد میآورم که فکر میکرد   هیچ کس 3 سالگی را نمیفهمد.

 

 

 

 

 

 

  

   + آرام قاسمی ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳
    پيام هاي ديگران ()

آدمکهای رقاص آدمکهای نگهبان

ادمکهای شیرین به ردیف ایستاده بودند

یکی گفت /سلام بانو 

دیگری گفت /ما واقعی هستیم هیچ جادوگری مارا در دل جنگل

نگذاشته   خیالت راحت ما اصل جنسیم.

دخترکی خندان میانشان بود که از دیگران بیشتر میخندید. موهای

سرخش را بافته بود. پشت لبخندش که با یک نیمدایره ساده شکل

گرفته بود.غروری بدجنس داشت. انگار میخواست به من بگوید که

دیدی وجود ما ساختگی نبود.دیدی ما چه قدر بی دردسر در دسترس

بچه ها هستیم.

آدمکهای شیرین و خندان دست در دست هم ایستاده بودند درست مثل

من و الی وقتی بعد از 30 دقیقه دوچرخه سواری به نزدیک ترین بقالی

میرسیدیم ودستمان را محکم میفشردیم و روبروی بقال می ایستادیم.

 روبروی آقای سیبیلو و اخمو

 میترسیدیم بگوید نه   نداریم      بستنی کیم تمام شده.

بیخود میترسیدیم  تقریبا هر وقت  روبرویش می ایستادیم جواب

میداد /چند تا بستنی  میخواین    

 بیچاره بقال       اخمش واقعی نبود ابروهای سیاه و پر پشتی

 داشت که مثل یک خط صاف بالای چشمهایش نشسته بودند.

ولی من و الی آنروزها تازه یاد گرفته بودیم بترسیم

بترسیم  که همه چیز تمام شود و هیچ چیز باقی نماند

کلمه مبهم و عجیب جنگ را تازه شنیده بودیم  تازه بود هنوز تکراری

خسته کننده نشده بود.....

 

 

 

 

مامان تمام شیرینی فروشیهای شهر را زیرو رو کرد. 

نبود    حتی نمیگفتند تمام شده       قنادها میگفتند  باید قالبش را 

بزنیم    به صرفه نیست    حتی یادم هست برای چند تا از قنادها

کتابش رابردیم تا عین تصویر را نشانشان دهیم

تصویر آن خانه شکلاتی میان جنگل با شیرینی های آدمکی که مثل

محافظان دست در دست هم اطراف خانه ایستاده بودند.

الی میگفت/دارند میرقصند        من نه فکر میکردم  از خانه شکلاتی

محافظت میکنند. 

 الی میگفت/ میرقصند تا هانسل و گرتل را گول بزنند.

ولی من دوست داشتم هانسل و گرتل داخل خانه را ببینند حتی اگر

گول بخورند.

کتاب هانسل و گرتل را با جلدی صورتی رنگ در ایران گذاشتم و با خودم

کتابهای روزهای بزرگیم را آوردم.

 

 

 و بلاخره توی بازارچه مخصوص سال نو در فرانکفورت

داخل دکه ای کوچک و چوبی آدمکها را دیدم. حمید گفت /آها این

شیرنیهای آدمکی رو میگی  اره  هر سال واسه کریسمس میفروشند.

 

فکر کردم که حتما  ساختن قالبش برای قنادهای آلمان به صرفه است.

اصراری نداشتم آدمکها را بخرم

اصرار داشتم نگاهشان کنم تا از باور وجودشان شاد شوم.

درست مثل وقتی که با بستنی های کیم سوار بر دوچرخه به خانه

بر میگشتیم و خوشحال بودیم که بستنی تمام نشده.

 

2 هفته پیش که برای اجرای کارمان به آلمان رفتیم خوشحال بودم که

الی و حمید راهم خواهم دید. خبر نداشتم که شیرینیهای آدمکی را

هم میبینم.خبر نداشتم که دوباره با الی دوچرخه سواری میکنم.

 

الی مثل آنروزها گفت /تو جلو من با دوچرخه برو   من مراقبت هستم.

نمی ترسیدم

نمیترسیدیم

انگار سالهای ترس به من و او یاد داده بود که حتی اگر دوچرخه

سواری  بستنی کیم و خیلی چیزهای دیگر باز هم تمام شوندو بروند

 

یک روز دوباره بر میگردند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + آرام قاسمی ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱
    پيام هاي ديگران ()

ماهی

مرد به زن گفت    من برای تو اولین نبودم  اولین بوسه اولین لمس اولین خواب......

زن  نگاه خیره به زمین را به بالا انداخت

مرد ادامه داد    یکی از تردیدهایم  همین است   امروز که مانده ام با تو بمانم یا بی تو   

زن به دستهای مرد نگاه کرد که با کاپشنش بازی میکرد.

مرد گفت  تا امروز رابطه ما اینقدر جدی نبود که من اینده را مجسم کنم ولی من گمان میکنم حق دارم که ایرادات تو را زیر ذره بین ببرم      اگر بخواهم با تو بمانم باید مثل یک مرد نگاهت کنم مثل یک همسر منظورم را که میفهمی

 

زن کاپشن مرد را دید که دارد مچاله میشودبعد ناخوداگاه به چشمهای مرد نگاه کرد  پس از کمی مکث ان چشمهای اشنا را مزاحم افکارش دید 

 باید از چشمهای پر تردید یار دیرینش به جای دیگری خیره میشد تا فکرش را پیدا میکرد    چیزی توی سرش  تلو تلو خورد چیزی مثل

یک روز       یک خاطره  

......

.....

..... 

 

نه رویا نبود شیرین بود    بوی وانیل میداد  بوی میوه های تابستانی روی سطح هموار یک میز چوبی

مرد موهایش را نوازش کرده بود و   گفته بود          این حس بالندگی  حس نشاط درونی را روزهاست ارزو داشتم    امروز که پس از روزها بی تابی  اغوشم را پذیرفتی به خود میبالم  من نیازمند نگاه ای مصمم وجسور مثل نگاه  تو بوده ام   تو رها خطر میکنی درست مثل پروانه   وقتی نور را بال زنان جستجو میکند       من  درون رهایت را عاشق شده ام

 

 

 

 

زن از ان روز وانیلی جدا شد ودوباره چشمهای مرد را روبرویش دید که  مثل ماهی توی تردید وترس شنا میکرد     انگار مرد ان روز تابستانی دیگروجود خارجی نداشت .

کلمه ها میان موهای زن حرکت کردند جمله وار وارد سرش شدند    او دروغگو نیست    ولی این دوگانگی از کجا پیدا شده و او را محاصره کرده                  

مرد کاپشنش را با دست صاف و مرتب کرد.  

 زن ماهی چشم مرد را رها کرد و دوباره به زمین خیره شد.

 

 

 

 

 

زن رفت.    ......رفت تا چشمهای مرد اشنایش غریبه شد.

مرد رفت.         رفت تا برای همسر اینده اش اولین باشد.

 

 

 

زن هر روز پروانه های دلش را هوا میدهد .

وقتی افتاب سو سو میکند   پروانه ها روی روزنه های براق هوا اواز میخوانند و بال بال میزنند.

 

   + آرام قاسمی ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۸
    پيام هاي ديگران ()