مرفین
اصلا رویه کار همین است ،که اینقدر از گل و ،بلبل،بنویسم که همه چیز یادم برود،
یادم برود مال چه خاکی هستم یادم برود ،کودکیم را،یادم برود شبهایی که تا نیمه شب بیدار میماندیم
تا پدر بیا ید، با لباسی خاک گرفته و چکمه یی که نشانی از واکس در آن باقی نمانده بود.
اگر قرار است فراموش کنم،حرفی نیست فراموش میکنم.ولی با آن کاغذ پاره پوره
که هنوز گوشه آلبومم مانده و نمیدانم ، بسوزمش،ببوسمش،یا از یاد ببرمش
چه کنم، دستخطی کودکانه و کم جان داشتم وقتی نوشتم :مامان خوشحال باش،جنگ تمام میشود و بابا بر میگردد.
دستخطی ۸ ساله،جویده جویده و سرگردان.
الان سالهاست جنگ تمام شده،بابا دیگر جبهه نرفت،بر گشت ،روزی که جنگ تمام شد ساعتها روی دفترش مینوشت ،حرف نمیزد ،اولین جمله آن متن را به یاد دارم(سخت است باور آنچه بر ما گذشت)
و باور بازی احمقا نه ای که اسیرش شده بودیم ،آسان نبود.
باورش سخت است ولی ۲۰ سال گذشته است،و در این ۲۰ سال بابا با یک فوق لیسانسو ،یک لیسانس ، ۲۰ شرکت عوض کرد تا دستمزدش را کنار حقوق باز نشستگیش بگذارد ،و حاصل جمعش شد یک زندگی ساده ایرانی.
اینها را مینویسم چون کابوس شبها یم شده اند ، خوبم،خوشم ،روز هایم سرشار از عشق است ،کار میکنم و از آن لذت میبرم ولی
اینها خاطراتی است از آنجا که بزرگ شدام آنجا که ،نفس کشید ام،با مادر بزرگ زیر درخت
نارنج دمپختک خورده ام،آنجا که به جرم یک برق ناخن کمیته انظباتی شد ام،آنجا که
کلمه ساده ولی
پیچیده دوست پسر آنقدر عذاب آورو مجهول ذهن جوانم را افسرده کرد که سر آخر بدون فهمیدن این سادگی و بیدرک یک رابطه ساده و عادی انسانی گزینه تکراری ازدواج سننتی داشت برایم عادی میشد.
آنجا که همیشه با من است ولی داستانی غمگین دارد. و این داستان کابوس وار شبهایم را رها نمیکند.
ایران که بودم، این اواخر معتاد به مرفینی قوی به نامه بیخیا لی شده بودم، به یاد دارم که این اعتیاد همه گیر بود ،ولی مرفین بابا عجیب غریب بود یک رضایت خاطری داشت که من گنجایش
درکش را نداشتم. همیشه در سخت ترین لحضات میگفت،(وقتی چا ره یی باقی نماند ،راهی جز رقصیدن و خندیدن نداری)
برای همین است که از گلو بلبل مینویسم تا یادم برود...........
